 بر اساس داستان واقعی زندگی آزاده عبدالحميد سنسبلي
بهدنبال رسيدن خبر آزادي اسيران جنگي، موجي از شادي و شعف سراسر خاك ايران اسلامي را در برگرفت و بعد مردم هميشه در صحنه و انقلابي ايران، بهخصوص خانوادههاي آنان، در جاي جاي وطنمان، بيصبرانه منتظر رسيدن آنان به زادگاهشان شدند. چشمها به انتظار بود تا ديدار تاريخي صورت بگيرد و منتظران از ديدار عزيزان خود سيراب گردند و دلهاي مادران رنجديده، به نور ديدگان فرزندان خود تسكين يافته تا زخم دوري، قدري التيام يابد. آن روز درميدان ورودي شهر گرگان، از همهمه و ازدحام مردم، غوغايي به پا شده بود. بزرگ و كوچك، زن و مرد، شهري و روستايي، همه آمده بودند، تا به اين فرزندان حماسه آفرين خود خوشامد بگويند و مقدمشان را گرامي بدارند. آن روز، من هم به عنوان يك خبرنگار، با وسايل خبرنگاري خود ميان خيل مشتاقان بودم تا از ورود و استقبال مردم از اين عزيزان، گزارشي تهيه نمايم. در اين ميان آنچه كه نظر همگان را به خود جلب ميكرد، كاروان عروسي و زنان و دختران تركمن بود كه با آن لباسهاي سنتي و زيباي خود، در كنار مردان و جوانان آراسته، گوشهاي از محوطه ميدان را تزئين كرده بودند و روحاني معروف و شاخص تركمن، به نام «آق اويلي آخوند» (كه حالا مرحوم شده) باآن ظاهرآراسته، عمامه و عباي بلند تركمني و با روي گشاده خود، براي ديدار با فرزند دلبند خود، آغوش گشوده بودند و او جلودار كاروان عروس و مردان و زنان تركمن بود. در اين موقع آزادگان سرفراز از راه رسيدند و ديري نگذشت كه آنان بر روي دستها و شانههاي ازدحام كنندگان جاي گرفتند و فرياد: « آزادگان سرفراز، خوش آمديد/ خوش آمديد» و بعد شادي وصف ناپذير آنان، منطقه را پركرد، مشتاقان با اشك شوق ديدگان خود آنان را از محوطه ميدان تا داخل شهر همراهي كردند، تاقدري ازعطش ديدارشان كاسته شود. در اين ميان حركت كاروان آزاده جانباز، عبدالحميد سن سبلي، جلوه ديگري داشت، زيرا كاروان عروس، به دنبال كاروان همراهي كنندگان آزاده سرفراز عبالحميد سنسبلي حركت كرد و اينکار ازدحام كنندگان را متحير ساخت، بعضي از افراد حاضر در آن جمع ميپرسيدند كه وجود اين كاروان عروسي براي چيست؟ البته اين موضوع نه تنها براي همگان سئوال برانگيز بود، بلكه براي من و همراهانم نيز سئوال بيجوابي شد و جواب اين سئوال در ميان هالهاي از ابهام باقي ماند. كه وجود اين كاروان عروسي براي چه بوده است؟ بعد از آن روزها، ماهها و بلكه سالها از پي هم آمدند و رفتند، من بعدها بارها سعي كردم به دنبال يافتن جواب دل خود، به روستاي «چنسولي»، زادگاه و محل سكونت حميد سن سبلي بروم و گزارش مفصلي از خاطرههاي دوران اسارت او تهيه نمايم، متأسفانه هرگز به اين خواستهام نرسيدم و اين سفر هر بار بنا بهعللي، ميسر نميشد. مطمئناً او در طول ده سال اسارت در زندان عراق گفتنی های بسیاری را در سینه اش دارد و ميدانستم كه این خاطرات ميتواند بخشي از ناگفتههاي آزادگان و برگي از تاريخ نا نوشته اسيران و تاريخ جنگ باشد كه بايستي اين خاطرهها و خبر هاي نانوشته را از زبان او بيان گردد. بالاخره فرصت مصاحبه دست داد و من با او به گفتگو نشستم که حاصل این گفتگو را در ذیل می خوانید: عبدالحميد سنسبلي هستم، ساكن روستاي چنسولي، فرزند مرحوم آقاويلي آخوند سنسبلي، در سال 15/6/1338 در اين روستا بهدنيا آمدم. تحصيلات ابتدايي را در مدرسه روستاي خودمان گذراندم. مقطع راهنمايي را در عطا آباد گذراندم و براي ادامه تحصيل بهگرگان رفتم و در دبيرستان بازرگاني در رشته حسابداري درس خواندم و در سال 1358 ديپلم گرفتم و بعد از آن در امتحان ورودي دانشگاه شركت كردم، كه نتوانستم بهدانشگاه وارد شوم. من درسال 16/10/58 براي انجام خدمت وارد پادگان گرگان شدم و بعد از گذراندن دوره آموزشي كوتاه مدت، به پادگان لويزان تهران اعزام شدم. در آن سال اين پادگان به پادگان لشگر 1 لويزان معروف بود و بعدها دو لشكر 1و2 با هم ادغام شدند و لشكر 21 ناميده شدند و بعد نام آن به لشكر 21 حمزه تغيير يافت. ما حدود دو ماه در تهران بوديم. ميدانيم كه در ساعت 30/1 بعدارظهر روز 31 شهريور سال 1358 بطور رسمي نيروهاي جنگي عراق بهخاك ايران تجاوز كرد و بهدنبال آن جنگ با عراق شروع شد و در همان موقع بهپرسنل پادگان اعلام آمادهباش دادند و بهدنبال آن همه ما براي رفتن بهجبههها و حركت بهسوي جبهه آماده شديم.
ماجراي نامزدي من قبل از اعزام بهجبههها نامزد داشتم و تصميم داشتيم قبل از اعزام مرخصي بگيرم و بهروستايمان بيايم و عروسي كنم و سپس برگردم بهپادگان و خدمت سربازي را ادامه بدهم. البته از مدت نامزدي من حدود 3 يا 4 ماه گذشته بود و حتي روز 3/8/59 بهعنوان تارخ عروسي تعيين و اطلاع رسانی شده بود. تمام كارهاي عروسي برنامهريزي شده بود و قرار بود كه من در همان روزهاي خدمت در پادگان تهران، چند روزي مرخصي گرفته و بهخانه برگردم تا مراسم عروسي برگزار شود، اما من بهجبهه اعزام و در عمليات حصر آبادان اسير شدم و بعد همانگونه كه مي دانيد ده سال در اسارت دشمن بودم و طي اين سالها مشكلات و مشقات زيادي را تحمل كردم تا اينكه بهخواست خداوند به سلامت آزاد شدم و به کشورم مراجعت نمودم. البته من طي اين مدت، يكي از نامههايم را به نامزدم اختصاص دادم و در اين نامه به او گفتم: «وضعيت ما در زندان عراق معلوم نيست، ممكن است زنده نمانيم و زير شكنجهها بميريم و يا اين كه طول مدت اسارات زياد شود و تو تا آنوقت پير شوي. در هرصورت آينده كاملاً نامعلوم است، بنابرين من عرفاً و شرعاً بهشما اجازه ميدهم كه براي آينده خودت تصميم بگيري، ميتواني منتظر من بماني و يا اينكه با كس ديگري ازدواج بكني. بعد از چند ماه جواب نامه رسيد و من از خواندن نامه و مطالعه نوشتههاي نامزدم شوکه شدم، چراکه او در نامه خود نوشته بود: «من تا زنده هستم بهعهد و پيمان خود وفادار خواهم بود و بهجز تو، بهكسي فكر نخواهم كرد«
هنگام آزادي از راه رسيد چند سال ديگر با درد و مشقت سپري شد و بالاخره اعلام كردند كه جنگ تمام شده و مبادله اسيران بزودی شروع ميشود. پس از مدتی اتوبوسي در محوطه اردوگاه حاضر شد تا اسيران را به مرز ايران ببرد. با ديدن اين اتوبوس و نمايندگان صليب سرخ، شور وشوق خاصي در بين اسيران بهوجود آمد و حالا يقين شد كه براستي روز رفتن بهوطن و خداحافظي با اين اردوگاه فرا رسيده است.
استقبال بيسابقه در مرز خسروي لحظاتي بعد همه ما سوار اتوبوس شديم و بهطرف ايران حركت كرديم و از طريق خانقين عراق بهمرز خسروي و از آنجا بهخاك ايران وارد شديم و در آن روز در مرز خسروي استقبال بسيار خوبي از اسيران بهعمل آمد، شور و شوقي در مرز خسروي بهوجود آمده بود كه حد و حسابي نداشت و اشك شوق، همانند سيل از ديدگان اسيران و هموطنان سرازير بود. ما روز 26 مرداد ماه سال1369 وارد خاك ايران شديم و بعد به اسلام آباد آمديم و يك روز در پادگان آن شهر در قرنطينه بسر برديم. آن روز تعدادي از اسيران گرگاني هم با من بودند، در همان روزي كه در اسلام آباد، در قرنطينه بوديم، يك دكتر تركمن بنام سلاق، كه اهل روستاي سلاق يلقي آق قلا بود، مرا شناخت و از ديدن من بسيار خوشحال شد. او بار اول شك كرد و پرسيد: - تو عبدالحميد سنسبلي هستي؟ - بله، من عبدالحميد سنسبلي هستم. - اهل روستاي چنسولي؟ - بله، اهل روستاي چنسولي در آققلا و فرزند آقاويلي آخوند هستم. او كه از شادي در پوست خود نميگنجيد، مرا در بغل گرفت و بوسيد و در حالي كه از چشمانش اشك جاري بود گفت: - چقدر ضعيف و لاغر شدي، من تو را نشناختم، همين حالا بهگرگان پيام ميفرستم و ميگويم كه تو سالم رسيدهاي و در حال حاضر در كنار من ايستادهاي؟ - بسيار خوب خبر بدهيد و آنان را خوشحال كنيد، اما يك نكتهاي را هم بهپدرم بگوييد، چون روز عروسي من برابر با روز اسارت من شد( 3/8/59) و اين عروسي سر نگرفت، حالا از شما خواهش ميكنم كه بهآنان اطلاع بدهيد كه بعد از ده سال انتظار، روز آزادي من برابر با روز عروسي من باشد، و جشن عروسي را به همه اعلام بكنند و در واقع روز استقبال، روز جشن عروسي باشد و آنان با كاروان عروسي به استقبال من بهگرگان بيايند.
استقبال در گرگان با كاروان عروس به اين ترتيب دكتر سلاق اين پيام را بهپدرم رساند و فرداي آن روز مدت قرنطينه اسيران بهپايان رسيد و ما آن روز در ميان شادي و شعف زياد و با بدرقه خوب مردم اسلام آباد، آن شهر را به سوي تهران طي كرديم و در ميان راه نيز با استقبال خوب هموطنان روبرو بوديم، تااينكه بهتهران رسيديم. در تهران مراسم استقبال بصورت بسيار باشكوهي برگزار شد و بعد بطرف آرامگاه امام خميني رفتيم و مزار ایشان را زيارت كرديم و پس از آن تهران را بهسوي گرگان ترك كرديم. در هرصورت شهرهاي سرسبز استان گلستان (مازندران سابق) را يكي يكي بهسوي گرگان و تركمن صحرا طي كرديم و بالاخره بهگرگان رسيديم. دراين موقع براي ديد و بازديد از اتوبوس پياده شديم. من يك لحظه بهدور و بر خود نگاه كردم و در همان لحظه كاروان عروسي و افراد خانواده و بستگان خودم را در گوشهاي از آن محوطه ديدم و از ديدن آنان، بياختيار اشک شوق از ديدگانم سرازير شد و خدا را شكر كردم كه بالاخره به آرزویم رسیدم . پس از لحظهاي، آنان مثل سيل خروشان از جاي خود كنده شدند و بهسويم حركت كردند و بعد ديري نگذشت كه من بر بالاي دستان آنان قرار گرفتم و فریاد :«آزادگان سرفراز خوش آمديد/ خوش آمديد» به آسمان رسید.
10 روز جشن عروسي بدين ترتيب من بههمراه افراد خانواده و بستگان و دوستان خود، از گرگان به سوي آق قلا و از آنجا به زادگاهم، روستاي چنسولي رفتم و در طی ده روز جشن عروسي و آزادي من در ميان شادي وصف ناپذير مردم برگزار شد. بدین ترتیب پس از چندین سال انتظار راز ماشین عروس در مراسم استقبال از آزادگان برملا شد. لازم به توضيح است كه اين گفتگو چندي قبل توسط آقاي موسي جرجاني (مديرمسئول هفته نامه اقتصادگلستان و خبرنگار ارشد و بازنشسته صداوسیمای مرکز گلستان) با آزاده عبدالحميد سن سبلي انجام شده بود كه از ايشان به جهت در اختیار گذاشتن قسمتي از متن مصاحبه فوق به اين سايت تشكر مي كنيم. به گفته موسی جرجاني، متن كامل اين مصاحبه بزودي بصورت يك كتاب با عنوان « ده سال اسارت، ده سال انتظار » در اختيار علاقمندان قرار خواهد گرفت.[font=Arial][b] |